<$BlogRSDURL$>

Wednesday, January 12, 2005

متاسفانه مشغول درس و بحثم تا چند وقته ديگه اينجا راه ميفته مطلبمو نوشتم بايد فقط تايپ کنم

Thursday, October 21, 2004

9( دغدغه های بی زمان(نامی برای اشکدانهای نقره کوب
تنها همبازی هایم ،عروسکهایم بودند.هر روز در دنیای رویایی آنها پنهان می شدم و تمام هیاهوی کودکی ام در میان چهار چوبهای نقاشی دیوارهای کوچکشان خلاصه می شد.از آن روز که خانه کاغذیشان شکست،در انبار غبار آلود ،میان کاغذ های باطله و لباسهای کهنه و هزاران خاطره ی نم کشیده ی دیگر زندانی اند.دیگر حتی از نامهایشان یادم نیست،اما در میان احساسات فراموش شده ام گاه جرقه ای از نیاز کودکی هایم مرا برای بازی دلتنگ می سازد.
با تو سخن می گویم،من بازی با واژه ها را دوست میدارم و تورا،که روح تمام واژه های دیگرگون این بازی می شوی.این قانون بازیست که کلمات، اشعاری رازگونه شوند،خطاب به آنکه در دور ترین شهر ها خانه دارد و در دل نزدیکترین احساس است. من دورترین را می گزینم چون از نزدیکترین می هراسم و این حقیقتی است که در لفاف بازی کلام مدفون می شود.تو از آن منی،حتی اگر خانه ام،وطنم،سیاره ام، به راستی از آن من نباشد.من اشکهایم را در میان اشکدانهای نقره کوب میریزم.من هزاران اشکدان پر از اشک دارم .هزاران سال است که در انتظار معشوق خویش می گریم.هزاران سال است که در دست اشکها اسیرم و اشکها در دست اشکدانهای نقره کوب و اشکدانها در دست من.شاید روز رهایی ام از چنگ اشکها،روز پایان این تسلسل آرام ،روز مرگ گل سرخ باشد.
نوشته ای از یک دوست

Tuesday, October 19, 2004

8( دغدغه های بی زمان(نامی برای رهايی اشک
مانده ام تو را چه بخوانم
عزيز ترين, نزديکترين, يا هر آنچه آوازی چنين دارد
اما نميشود .گويا چنين واژه هايی را دوست نداری
ايا برايت بازی همين است . که گفته هايمان را ديگر گونه بازخوانی کنيم.نه
حقيقت این است که تو در سياره ای اسيری که از آن خودت نيست آری از آن تو نيست .ديوار ها را بشکن ميخ هارا بگسل .انگاه من از آن توام.بايد گريه ات بگيرد .خودت را به دست اشک بسپار تا گل سرخ زنده بماند
نوشته ای به یک دوست

Friday, October 08, 2004

واژه ها برای خیابان(نامی چون "کودکی" برای کنجکاوی) شماره 5 

دیگه توانی توی دستهایم نمونده بود،خسته و زخمی و خون آلود.می ترسیدم دوباره به اون دخمه برگردم،اگر
دوباره سر می رسیدند اینبار یا چنان دست و پامو می بستند که دیگه نتونم کاری بکنم یا در جا خلاصم می کردند.اما توی اون انبار شلوغ حتماً یک چیزی برای باز کردن اون در وجود داشت،این شد که دوباره برگشتم تو . از اضطراب تمام وجودم می لرزید.می خواستم کوچوترین صدایی ایجاد نکنم.یک جعبه پیدا کردم که به شکل عجیبی بسته بندی شده بود.بازش کردم ،پر از کاغذ بود،توی تاریکی انبار هیچی ازش سر در نمیاوردم،همراه خودم گرفتمشون.هر چی به نظرم به درد بخور بود بر می داشتم.دوباره برگشتم به قبر کوچیکم و انقدر با پنجره ای که کف خیابون بود کلنجار رفتم تا عاقبت باز شد.وارد خیابون شدم،یک ساختمون بلند قدیمی،پلاک 57 ،همین رو دیدم و بعد دویدم.نمی دونستم کجا هستم و به کدوم سمت دارم میروم،اما می دویدم،هر چه دورتر بهتر.
به یک آژانس تاکسی رسیدم،رفتم تو.مردی که پشت میز نشسته بود با چشمان گرد به من خیره شده بود.گفتم یک ماشین می خوام برای پاسگاه پلیس.تا بهم گفت باید کمی صبر کنید،افتادم روی مبل .خیلی خسته بودم.چشمهامو بستم.مرد برام چای آورد.دیدم که هنوز با چشمهای گرد به من زل زده.یک نگاهی به خودم کردم،خیس از بارون و عرق،موهای پریشون و دستهای خون آلود.باز یادم اومد که از مرگ نجات پیدا کردم،همونطور که گرمای چای رو می بلعیدم ،خندیدم.انقدر خندیدم که به گریه افتادم.
وقتی آروم شدم یاد کاغذهایی که با خودم آورده بودم افتادم،اونها هم مثل من خیس و خون آلود شده بودند.ناخودآگاه شروع به خواندن اولین صفحه کردم:
دیگر صدای مهیب خنده های شب را نمی شنوم،تنها نوای عشق است که در گوشم می خواند.شوق عجیبی در من است ،شوقی کودکانه که مرا وا می دارد تا پنجره را بگشایم و عشقت را چنان فریاد زنم که پوزخند ابلهانۀ مردمان شهر به قهقۀ مستانه شان بدل شود.دیگر از صدا نمی هراسم که عشق مرا می خواند.آری عشق است که مرا می خواند، هموست که مرا چنین گرم و بی پروا می سازد.دیگر نه از تنهایی هراسی دارم نه از گم شدن میان سیل آدمها.
تنها خیالت است که چنین داغ می سازدم،وای از آن روز که گرمای نوازش دستانت خوابم کند، به آسمان خواهم رفت ،خورشید خواهم شد.آه دستانت،دستانت.روی از چه می پوشانی که دستانت خود زنجیر به گردن عاشقان می اندازد.عاشقان...
آری ،آری، عشق است که مرا می خواند و چه دلنشین آوایی دارد.
تاکسی رسید و به پاسگاه رفتیم.قرار شد بروم خونه و بعد از دوش و استراحت، برای پیدا کردن جانی ها با پلیس همکاری کنم.نمی دونم چرا راجع به کاغذ ها که توی لباسم قایم کرده بودم هیچی به پلیس نگفتم.نمی دونم چرا دلم می خواست قبل از پلیس صاحب اون انبار رو پیدا کنم.نمی دونم چرا احساس ترس و نفرتم ناگهان به حس کنجکاوی کودکانه ای بدل شده بود.
نوشته ای از یک دوست

Wednesday, September 29, 2004

7( دغدغه های بی زمان(نامی برای افتادگی
تمسخر آهنگينت چه دلنشين است.آری, من حکم آن سرزمينم که تنها رعيتش "خود من" است.زمانی خواهد رسيد که به سرزمين
خويش باز گردم و بر خويش حکومت کنم و آن روز, گل سرخ ,سالهاست که مرده است.مرده است تا به دير خويش بازگردد آنجا که خود حاکم است, نه محکوم...ه
امّا تو در سياره ی خويش ساکنی , حاکم خويشی. از فرو ريختن نمی هراسی که اگر فرو ريزی وگر خاک شوی, بر پهنای زمين گسترده, خاک زمين خويشی , ديرتر باز ایستاده بر ميهن خويش.این منم که می هراسم, نه سياره ام از آن من است, نه گل سرخم تنها تو را دارم, تنها تو ای خاک ایستاده, استوار در کنار قامت رنجورم.ه
سپيديت را با هيچ رنگی نخواهم آلود, ميخ اگر بر مغز خويش فرو کنم ,بر تو نخواهم کوفت ,من بر زمين خواهم افتاد ,امّا به ایستادگيت تکيه نخواهم کرد.ه
می هراسم ,می هراسم از فرو ريختنت مي هراسم از دوباره فرو ريختنت ,تنها تو را دارم ,تنها تو...ه
نوشته ای از یک دوست

عشقها را بردار
کوچه مالا مال است
خانه ها می سوزند
همه جا روشن و گرم است
خدا می بارد

عشقها را بردار
همه دانايانند
محرمی نيست ,غمی نيست
نگاهبان خواب است
زنگ ها خاموش اند

عشقها را بردار
هيچ ابهامی نيست
همه در ها بازند
تو در انديشه چرخيدن در
دل من می سوزد


عشقها را بردار
جعبه جادويی نيست
سحر فرعونی نيست
همه هم کيشانند
آستينها بالاست
مارها عريانند

عشقها را بردار
شکلها رويايند
سرخ در زردی اکر
رنگ ها باز مرا دزديدند
باد ناقوس زنان می تازد


چمدان را بردار
عشق را دزديدند
و به جايش تو , هيچ
...................
.و صدا ها همه شان خنديدند


عشقها را بردار
که زمين نا پاک است

Saturday, September 25, 2004

واژه ها برای خیابان(نامی چون لاکی برای يک مهر) شماره 4

صداي مبهم و رويايی جلينگ جلينگ. قطره های بارون. چشمام رو آروم باز کردم.دستی با النگو روی من آب می پاشيد,کسی گريه ميکرد,کسی دلداری ميداد,کسی به ديوار ميکوبيد و من نگاه ميکردم به لب زن همسايه که حالا ماتيکش پاک شده بود.
سريع از جايم پا شدم .آب دهنم رو قورت دادم ولی نميتونستم خودم رو خونسرد نشون بدم
به هوش اومد, خدا رو شکر و مزخرفات ديگه, اینها حرفهای اونها بود. نا خودآگاه چشم هايم به سمت انبار رفت .پسره ی احمق نکنه که گفته باشه .يهو متوجه شدم دره انبار رو ديگه نميبينم خواهرم صورتم رو وارسی ميکرد براي همين بود که سرم رو هی اینور و اونور می برد
از جام بلند شدم و گفتم خدا رو شکر هيچيم نيست برگرديم بالا. صدای يک نه ی ممتد اونقده جوندار بود که به خودم اجازه ندادم بگم چرا که بعديش دوباره منو نقش زمين کرد .بهشون بگو من به دختره کاری نداشتم .من روی زمين دراز پهن شده بودم کسی به در انبار اشاره ميکرد. کسی از من ميپرسيد جريان چيه? کسی از پله ها بالا ميرفت, احتمالاً برای آوردن کليد و کسی ميگفت من که گفتم
ديگه هيچ صدای نميشنيدم فقط کفش هايی رو ميديدم که حرکت ميکردن و فقط يکيشون ارزش نگاه کردن داشت که احتمالاً مال زن همسايه بود
کليد روشن شدن گوشم این جمله بود .کسی اینجا نيست چرا به حرفايه این ديوونه گوش ميدين بلند شدم تمام انبار سه متری رو گشتم کسی نبود واقعاً کسی نبود پنجره باز شده بود سريع از ساختمان خارج شدم البته لنگ لنگان توی کوچه هم کسی نبود فقط پنجره باز بود پنجره رو بستم دستم نمناک شده بود دستم بوی خون ميداد دستم قرمز شده بود
دختر فرار کرده بود تنها ترس دزديدن از انبار مرا به زير زمين برگرداند بقيه هنوز مشغول صحبت بودند خواهرم بد نگاه ميکرد که این خل چرا رفيق تست .ظرف آب و نوشته هايم
چرا نوشته هايم خاطراتم .ريز ساليان زندگيم .تنهايی ها .خصوصی ترين ثانيه ها چراغ انبار خاموش شد .شوهر خواهرم همه را بالا فرستاد به من لبخندی زد و گفت بابا این خونه ي توام واسه خودش شهره فرنگی ها و کلی اراجيف ديگه. و من دلم در کوچه بود, دنبال دختر, انگشتهاي کشيده ی لاک نزده و لاک شکسته ی مهر نوشته هايم
نوشته ای به یک دوست
.

Friday, September 24, 2004

خاطرات موتور سيکلت 

به دوستانی که فيلم دوست هستند توصيه ميکنم این فيلم را حتماً ببينند فيلم پيرامون زندگی چه گورا پيش از تحولش به يک قهرمان مردمی است دورانی که هنوز يک دانشجوی پزشکی است از خوانواده ای نسبتاً مرفه فيلم از نوع فيلم های جاده ایست از آرژانتين شروع ميشود و به چه گورا قهرمان امريکای جنوبی می رسد

این فيلم بر اساس کتابی به همين نام نوشته چه گورا توسط کارگردان برزيلی والتر سالس ساخته شده است


This page is powered by Blogger. Isn't yours?